تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
43
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
معناى ظاهرى حدوث نزد متكلمين عبارت از وجود بعد العدم است . « 1 » و گويند : اين وجود بعد العدم ، مناط احتياج ممكن به علت است . و در صورتى كه شىء قديم بوده و سلسلهء عمرش ازلًا ابتدا نداشته باشد ، وجود بعد العدم نيست تا محتاج بوده و ممكن گردد . و الحاصل : متكلمين در باب علت و معلول ظاهراً چيزهايى قائلند ؛ مثلًا اول علت دست بسته بنشيند و معلول هم در گوشهء ديگر بخوابد و بعد يك آلت و حامل اثر از ناحيهء علت نقل اثر نموده و فعل و انفعالى محقق گردد . غافل از اينكه عين الروابط و تعلقات و اشعّات و ظلال به تبع ذى ظلّ مىتواند باشد ؛ چرا كه پرتو علت در ذيل علت است . خلاصه طبق نظر ايشان حدوث - كه در حقيقت وجود بعد العدم است - موجب احتياج است . سؤال مىكنيم : آيا عدم كه همان هيچ است در اين معنى دخيل است يا به انضمام وجود ، مناط حاجت است ؟ چگونه مىشود هيچ انضمام پيدا نموده و صاحب دخل گردد ؟ و يا وجود در حال تقيد به عدم سابق مقصود است ؟ عدم خودش چيست تا وجود به لحاظ تقيد به آن ، چيزى باشد و حال آنكه تقيد ، تنها صرف امر اعتبارى است . آيا چنين اعتبارى مىتواند مناط حاجت و فقر باشد ؟ و اگر مراد اين باشد كه مناط همان وجود است ، عدم و تقيد وجود به عدم دخلى ندارد ، قبول مىكنيم ؛ و لكن ديگر اين معناى حدوث نيست ، بلكه اين همان سخن ماست كه امكان در وجودات به معناى عين التعلق و الربط بودن است و تمديد التعلق يؤكّد الافتقار و يؤكّد الحاجة . سپس مرحوم حاجى بر اين مطلب استدلالى مىكند به اين بيان كه : معناى حدوث ، وجود بعد العدم است به طورى كه هم وجود از مرتبهء ذات ممكن بيگانه و هم عدم از
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : شرح مواقف ، ج 3 ، ص 2 - 6 ؛ شرح مقاصد ، ج 2 ، ص 7 ؛ كشف المراد ، ص 57 .